تبليغاتX
آتش و بال پروانه...
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه می گم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس...

هر خوبی و بدی از من دیدید حلال کنید از دوسای خوبم متشکرم که تو این مدت تنهام نذاشتن.

                             BO0O0O0O0O0O0O0S BO0O0O0O0O0O0O0O0S

                                                              BYE 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:36 توسط sahell |


دلم گرفت از این روزا

از این روزای بی نشون

از این همه در به دری

از گردش چرخ زمون

دلم گرفت

از آدما، از آدمای مهربون

از این مترسکای پست

از هم دلای هم زبون

تو هم که بی صدا شدی، آهای خدای آسمون،

 آهای خدای عاشقا

تویی فقط دلخوشیمون.

آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوست دارم، دروغای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا

از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی

 از اون خدای آسمون...

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:26 توسط sahell |


مرگ مگر چیست؟؟ دست نوازش پادشاهی ست بر سر آن روستایی ساده دل

و تو کجایی تا لرزش هیجان و عاطفه را در زیر دستان پادشاه ببینی...

=-=-=-=-=-=-=-=-

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود، اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود. بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بو تنها از این نظر که سراپا شکسته بود. بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دسته بود. بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود. بر سنگ قبر من بنویسید بر سر این گور کسی گریه نخواهد کرد، چون کسی دوستش نداشت....

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:37 توسط sahell |


هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا، یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

امتحان هام تموم شد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:10 توسط sahell |


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگ دل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

عمر ما را فرصت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینـــــــــــا، ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم نمی پاشد زهم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟

شهریـــــــــارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی، تنهـــــــــــــا چرا؟...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=--=-=-

سلام به همه دوستای عزیزم

یه مدت به خاطر امتحان هام نمی تونم آپ کنم

سه شنبه هفته دیگه هم یکی که خیلی برام عزیزه می آدو منو حسابی از تنهایی در می آره

مرسی که فراموشم نکردید

جبران می کنم

فعلا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌Bo0o0o0o0o0o0o0o0s

babye

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:32 توسط sahell |


از پیش من برو که دل آزارم

نا پایدار و سست و گنه کارم

در کنج سینه یک دل دیوانه دارم

در کنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاک و دامن من نا پاک

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه ی من مستی

من سرخوش از شرابم و پیمانه

عشق تو همچو پرتو مهتاب است

تابیده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی ست که  می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه کاری

من ظلمت و تباهی جاویدم

تو آفتاب روشن امیدی

بر جانم ای فروغ سعادت بخش

دیر است این زمان که تو تابیدی

دیر آمدیو دامنم از کف رفت

از تند باد ذلت و بد نامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط sahell |


در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

من شهر نیشابورم و تو لشگر چنگیز

ای اشک تویی باده و چشمت پیاله

از زلف تو سر شادم و از چشم تو لبریز

پرهیزگاران را چه نیازی ست به توبه

هر روز یکی خشت می افتد بر سر ما

                                           ای سقف ترک خورده به یکباره فرو ریـــز...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 18:4 توسط sahell |


ای خداااااااااااااااااااااااااا اینجا دیگه کجاستتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این دیگه چه دنیاییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا یه دفعه همه چی رو به هم ریختی؟؟ چرا من زمین تا آسمون با اون وقتا فرق کردم؟؟؟؟؟ این چه دردیه به جونم انداختی؟؟؟؟؟؟ حدایا این رسمشه؟؟؟؟ خدایا شنیده بودم وقتی یه یتیم گریه کنه عرش تو بلرزه در میاد خدایا پس من دیگه چی می گم؟!!؟پس اشک های من به کجا می رسه؟؟؟ چرا این همه گریه هیچ فایده ای نداشت؟؟؟دیگه چه جوری دردمو فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می خوام تنها باشم تنها تر از اینی که هستم.... خدایا من تو را خواهم در آغوشم در این تنهاییِ سرد و خاموشم خدایا من تو را خواهم تو را ای یار عاشق های گمگشته 

خدایا من چه مرگمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا صدامو نمی شنوییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا آرومم نمی کنییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم

فقط همین

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:0 توسط sahell |


خدایا!

در سر آب دارم و در دل آتش،

در باطن ناز دارم و در ظاهر خواهش.

به دریایی در افتادم که آن را کران

نیســــــت،

و به جان من دردی ست که آن را درمان

نیســــــت...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:9 توسط sahell |


می دونم باشم یا نباشم واست فرقی نداره

می دونم

خوب می دونم که تو ، دلت نمی خواد همدم تازه

شایدم، چشمام نگاه امیدش به سرابه

یه سراب گنگ و مبهم تو بیابون خیاله...

منه تنها مثل یه جزیره ام

همه آب و همه دریا دور و برم

همه درد و همه غم ها روی تنم

تویی اون ستاره ی دور تو شبای خستگی هام

همنشین دور عشق من فقط تو رو می خوام

می دونم دوسم نداری

می دونم منو نمی خوای

می دونم که مثل من زیاده تو دنیا برات

می دونم خسته ی عشقی

می دونم مست شرابی

می دونم فرق می کنیم قَدِ زمین تا آسمون-تویی آسمون آبی منم این زمین خاکی-

ولی آخه... تو بگو، من با دلم چی کار کنم

با هزار و یک امید

می سپارمش به چشم تو

....

بی دل و خسته می رم یه جای دور

به چشای خندونت نگاه تلخی می کنم

زیر لب آروم می گم:

              دوسِت دارم

                         مواظب دلم باش

(خودم)


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:40 توسط sahell |


 

صدایم را رو به فریاد سکوت گشوده ام،

چشمم را به دست کوری

و دست و پایم را به دست ناتوانی

سپرده ام

تا بگریزم

                        از آنچه هستـــــــــــــــــم

یه مدت نتونستم بیام ازتون معذرت می خوام،

تو اولین فرصت به همتون سر می زنم

بای

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:50 توسط sahell |


این چاه من است

من آن را کنده ام

من آن را محض روز مبادا

وقتی چاهی برای سقوط

نمانده دیگر ، کنده ام

من از شب نمی ترسم

من از روز می ترسم

و از راهی که بیراهه ندارد...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:15 توسط sahell |


من از نهایت شب حرف می زنم،

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم.

اگر به خانه ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط sahell |


(عکس بالا نقاشی مهرنوش رو تخته سیاهِ مدرسه ی قبلیمونه)

زندگی آنچه زیسته ایم نیست

بلکه چیزی ست که به یاد می آوریم

تا روایتش کنیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:12 توسط sahell |


دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زود تر از تو نا گفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی،

می رمیدی.

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی،

می کشیدی.

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر، پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاچم نشاندی

باز در کام موجم نشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه، هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:17 توسط sahell |


 

یادت در خاطرم می درخشد

صدایم هم توان دویدن در گوشَت را ندارد

تنهایی در وجودم طنین انداخته

من،

خواهم رفت..

این راه را خواهم پیمود

می روم تا در قبر فراموشی ها دفن شوند،

هر آن چه در من است:

عشق، امید و آرزو ها...و سر انجام خودم

می روم و می گذارم بماند هر آنچه می گویند دیگران

می روم و در اعماق ظلمت، شب شعری به مناسبت مرگ خود به پا می کنم

تو را نیز دعوت خواهم کرد

بعد از آن برای همیشه خواهم مُرد،

در یادت...در قلبت...

نزد خدایم جام مرگ را

با اشتیاق سر می کشم

و در آتش گناهان خود

مجنون وار می ســـــــــــــوزم...

(خودم)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط sahell |


من اگر زبانم آتش،

من اگر ترانه هایم

همه شعله های سر کش

چه کنم که یک دل است و همه داغ های سوزان:

غم خستگان عشق و غم کشتگان نفرت،

غم آب های هرز و غم باغ های سوزان.

تو اگر در این بیابان

غزلی چو آب خواهی،

عجبا که از سرابی

شطی از شراب خواهی!

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:1 توسط sahell |


بر درت می آمدم هر شب مرا وا می زدی

گفتمت نا مهربانی دم ز حاشا می زدی

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر

کاش دریا ی تو بودم دل به دریا می زدی

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:33 توسط sahell |


دختران قالی

دست هاشان همه پر تاول و زخم

سایه هاشان کمرنگ

دار قالی نه برای قالی ست

دار عمریست که آن دخترک قالی باف

بر گلوگاه دلش اندازد

تا میان شب بیدار زمین

زیر پا افتد بر دار تجمل

گل قالی شماریست زشب های خیال

خون دل خوردنشان زیر قدم های شما

کاش آن دخترک قالی باف

نقش درد و غم خود بر گل قالی می زد

تا بدانند همه

دختر قالی کیست...

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:24 توسط sahell |


اشک باید ریخت

زار باید زد

عشق یعنی این

خودپرستی را بارها

 دار باید زد

شب پر از راز است

راز ها را باز باید خواند

نبری از یادت

شب مهتابی را

نفس خسته ی بی خوابی را

نبری از یادت

گرمی دست مرا ای دوست

رنگ چشمان مرا ای زیبا رو

باز هم نیکوست

من تو را در قفس سینه ی خود می خواهم

من تو را می خواهم

نبری از یادت

آن شب تنهایی

آن شب ملتهب رویایی

دست من در طلب ماه به رخسارت خورد

دستی اما دل من را افسرد

من به چشمان تو جان بخشیدم

نی که در چشمان تو جان را دیدم

نبری از یادت

التماس دل غمگین مرا

نبری از یادت

من تو را می خواهم

باز بی چون و چرا می خواهم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:43 توسط sahell |


بگذار این چای دم بکشد

بگذار این کبوتر لانه ی نا تمامش را تمام کند

بگذار

تخم ترک خورده ی این کفتر باز شود

بگذار

طعم خوش مادرش را..

...نشنید!!

هنوز

آن جوجه چشم باز نکرده بود که..

من مرده بودم.

(مهسا)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:30 توسط sahell |


ســـــــــــــــــــــــــــلام

یه چند تا شعر از خومو دوستام براتون می ذارم .خوشحال میشم بخونید و نظراتونو بگید

=-=-=-=-=-=-=-=-

تو همان بودی که با صدایم، کنارم می آمدی

و حال تویی که در کنار هزاران داد من بر نمی گردی

برای اثبات عشقم به کوه زدم تا فریاد کنم که عشقمی

که تو را دیدم که فریاد می کنی از عشق دیگری

(نونوشی)

 

 

 

=-=-=-=-=-=-=-

 

  آن هنگام که آینه ای از خویش را می شکنی

  بدان قلب مرا، عشق مرا می شکنی

  زیبای من ، عزیزکم دلبندم، خود، عشق منی

  تنها عشق مرا در آیینه ها می شکنی

 (پریسا)

=-=-=-=-=-=-=-=-

لب می گذارم بر لبش اما دلم جای دیگری ست

آخر از این عشق دروغین سینه ی سنگی من،

به دنبال یار دیگری ست

دلم پروانه است و شمع گمنام

ولیکن میگدازد پروانه ی من 

ز ین داغی این عشق بی نام...

(خودم)

=-=-=-=-=-=-=-=-=-

اینک ببین

عشقی که می بارد زاین

آسمانی که در این نزدیکی ست

عاشقانی از جنس عطش

سیراب نشدی؟؟؟

زان نفسش؟

عشق و عطشش؟؟..

به یاد سینه ام مانده

آن آتش عشق و عطشم

 (حوریا-همون پریسا-)

=-=-=-=-=-=-=-=-=-

ز فرط خستگی لب می زنم بر جام مستی

از این عشاق خاکستری

سایه ای تاریک بر افتاده بر عالم هستی

نمیدانم کجا من گریزم زدست این بی وفایی ها

می پرد مستی زکام دل

                            خدایااا!

                                   بر انداز این نامهربانی ها.

(مهرساد-اسمش پسرونه ست ولی بهتون اطمینان می دم دختره!-)

=-=-=-=-=-=-=-=-=-

دیگه حال ندارم بقیه شو واستون بذارم آخه خیلی زیاده،ایشالا تو یه فرصت دیگه کاملش می کنم. آهان یه چی دیگه ،این شعرا حدود یه سال پیش تو یه شب شعر تو خونه ی یکی از دوستان رو نمایی شد.

راستی خوشحال میشم نظرتونو بدونم و بفهمم کدوم شعرو بیشتر پسندیدید

Bo0o0o0o0s

babye

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط sahell |


پرواز آموختم افسوس بال و پرم ربودند

عشق آموختند، معشوقم بگرفتند!

بیــا ای عزیز و پنجره ای بر تن سرد قفس بکش

افسوس که رمق پرواز ندارم

عشق را به من بازگردانید، ولی

صد افسوس که شوق جوانی ندارم

بر من بنگر و بگذر، نگران نباش، محبوب من

کنج این قفس جای من است...

کنج این قفس جای من است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:45 توسط sahell |


 

ساحل افتاده گفت:" گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم."

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت:

"هستم اگر می روم گر نروم نیستم."

====

موج زخود رفته رفت

ساحل افتاده ماند.

این تن فرسوده را

پای به دامن کشید

و آن سر آسوده را

سوی افق ها کشاند.

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

-" موج سبکبال من

بی خبر از حال من

پای تو در بند نیست!

بر سر دوشت چو من

کوه دماوند نیست!

"هستم اگر می روم"! خوش تر از  این پند نیست.

بسته به زنجیر را لیک خوشایند نیست."

ناله ی خاموش او در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟

گفت:-"به پایان راه هر دو به هم می رسند!"

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:

سینه کشان همچو موج راهی دریا شدم

هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!

شوق در آمد ز پای، پای در آمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ

اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!

 

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!!

 

راستی روز ولنتاین هم مبارک.

اگه می بینید انقد بی حس و حال تبریک می گم به خاطر اینه که یه جورایی اصلا  ولنتاین و این جور چیزا رو قبول ندارم، دیگه به باحالی خودتون ببخشید

ممنون که تنهام نمی ذارید

فعلا

Bo0o0o0o0s

babye

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:42 توسط sahell |


شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب

                                       من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنـــــــم؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط sahell |


لب دریا، نسیم و آب و آهنگ

شکسته ناله های موج بر سنگ

مگر دریا دلی داند که ما را

چه تو فان هاست در این سینه ی تنگ

 

تب و تابی ست در موسیقی آب

کجا پنهان شده ست این روح بی تاب؟

فرازش،  شوق هستی، شور پرواز

فرودش، غم ، سکوتش مرگ و مرداب

 

سپردم سینه را بر سینه ی کوه

غریق بهت جنگل های انبوه

غروب بیشه زارانم در افکند

به جنگل های بی پایان اندوه!

 

لب دریا، گل خورشید، پرپر

به هر موجی پر خونین شناور

به کام خویش پیچاندند و بردند

مرا گرداب های سرد باور!

 

بخوان ای مرغ مست بیشه ی دور

که ریزد از صدایت شادی و نور

قفس تنگ است و دل تنگ است ، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور

 

لب دریا غریو موج و کولاک

فرو پیچیده شب در باد نمناک

نگاه ماه در آن ابر تاریک

نگاه ماهی افتاده بر خاک!

 

 ریشان است امشب خاطر آب

چه راهی می زند آن روح بی تاب؟

"سبکباران ساحل ها" چه دانند

"شب تاریک و بیم  موج و گرداب"

 

لب دریا شب از هنگامه لبریز

خروش موج ها ، پرهیز ،پرهیز

در آن طوفان که صد فریاد گم شد

چه بر می آید از وای شباویز!

 

 چراغی دور در ساحل شکفته

من و دریا دو هم راز نخفته

همه شب گفت دریا قصه با ماه

دریغا حرف من، حرف نگفته.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:59 توسط sahell |


بذارین تنــــها بمونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

آخه من هر جا که بودم

تنهای تنها که بودم،

غصه خوردم، گریه کردم

هیچ کسی پیدا نکردم پاک کنه اشکو رو گونم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:28 توسط sahell |


اگر ماه بودم، به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم.

و گر سنگ بودم، به هر جا که بودم،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

 

اگر ماه بودی-به صد ناز- شاید

بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی، به هر جا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط sahell |


دلم سوزد به سرگردانی ماه

که شب تا روز پوید این همه راه

سحر خواهد در آمیزد به خورشید

نداند چون کند با بخت کوتاه!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:44 توسط sahell |


درون سینه ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط sahell |